تبليغاتX
قاپوچی
دوست دارم هر روز بشنومت.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت توسط عطیه

دیشب دوباره مه* رو دیدم. آن عربده های وحشتناک دیویدو شنیدم. نصفه شب بود. صدا رو کم کردم. فیلم تمام شد. آخرشو را باز صدا و سیما زده بود. اما من تا خود صبح ده دقیقه آخر را هزار بار صحنه سازی کردم توی دلم. با همان تکه آخرش که سیما زده بود از فیلم. همان جایی که دیوید از ماشین پیاده شد. گفت هیولاها یالا بیاین منو بخورین. بعد از اینکه زنش رو قبل ترش خورده بودن و بچشو از ترس اینکه لقمه هیولاها بشه، خودش کشته بود. می دونین، هیچ هیولایی سمتش نیومد. شهر پاکسازی شده بود. مه هم کم کم گورشو گم کرد. دیوید مانده بود با چهار تا فشنگ حرام شده روی دستش.

*The Mist

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت توسط عطیه

اجازه بدهید آدم حداقل تو یک کار تنها آدمی که اون کارو کرده باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت توسط عطیه

خواهرم خوشحال، ماجراهای تازه را برای دوستاش تعریف می کند، هی عطر می خرد، هر روز لباس جدید، رنگ های روشن، خنده های بلند، با اینکه می داند هیچ چیز قطعی در کار نیست. من اما حتی یک دانه از این دوست دخترهایی که بشود نشست و یک دل سیر برایشان پرحرفی کرد هم ندارم. برای پسرها هم که اصلا نمی شود پرحرفی کرد. تازه اگر می شد هم زبان خودم از اساس تعطیل است. تعطیل تر از آنکه بخواهد آب و تاب بدهد به قصه تازه ای. شبها هم ابدا تمامی ندارد. شدم گرفتار یک خوشبینی پوچ، از آنها که همه چیز را قایم می کند اما هیچ چیز را حل نمی کند. به قول آقاهه، از آن خوشبینی هاست که هم سِپَر است و هم یک جور مرض.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت توسط عطیه

آدم وقتی چیزی به ذهنش نمی رسد بنویسد چه کار می کند؟ قالب عوض می کند.

+ نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت توسط عطیه